به نام خدا
سلام
قرار بر این بود که سیاسی ننویسم، اما نشد.
امسال در هیاهو گم شدیم، عاشورا کم رنگ شد و در درگیری با خودمان مشغول شدیم، در ام القرای اسلام یادی از سالگرد جنگ غزه نکردیم، مگر جز این است که تظاهراتی که در نیویورک و پاریس و ... شد با الگو گیری از ما بود؟ پس چه شد که ما دیگر حرفی از غزه نزدیم و شیعیان یمن را هم داریم فراموش می کنیم؟ مگر جز این بود که مستضعفین جهان چشمشان به ما بود؟ پس چه شد که آنها را فراموش کردیم؟
باید پاسخ دهد هر که این را به راه انداخت و هر که ادامه داد و هر که بنزینی بر آن ریخت و...
خانمِ....همسر آقایِ...... می دانی و می دانم دستان پلیدت در کار است...
آقای.... می دانی و می دانم که دستانت در کار است...
آقایِ.... و خانواده محترم و ثروت کثیره، میدانی و می دانم که آبرویتان را هم هزینه کردید...
آل سعود می دانید و می دانم دلارهایتان در کار است، خیالتان راحت وصول شد...
اما
همه ی شما بدانید، اماممان گفت: " شکست در نهضتی که برای خدا باشد، نیست."
و ای مستضعفین جهان،
و ای روستاییان محروم ایران،
ای غزه،
ای لبنان،
ای یمن،
ای سینگ کیانگ
شما هم بدانید، شیعیان امیرالمؤمنین(ع) در هیاهو های پوشالی هم به یادتان هستند و ...
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
به نام خدا.
سلام
این شعر رو یکی از معلمهای مدرسه زیر برگه امتحان برای دانش آموزانش نوشته بود:
در بحر حسین کاش ماهی باشیم
پاکیزه و طاهر از تباهی باشیم
یک عمر اسیر نفس بودیم ولی
این ماه بیا "حر ریاحی" باشیم
سلام خدا بر کسی که خود خونخواهی او را خواهد کرد "ثار الله وبن ثاره"
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
به نام خدا.
سلام
دوستانی که تازه مطالبِ این چنینی ما را پی می گیرند، ابتدا لینک های زیر را بخوانند!!!
2- مولانا و سیدنا نیکولو ماکیاولی (1)
و اما یعد...
در فصل دوم کتاب گرانمایه ی (عند اهل زور و تزویر!) شهریار می خوانیم:
اگر شهریاری را به ارث برده باشد پس شهریار نیازی به آزار مردم ندارد و اگر با مردمش بیدادگری نا به جا نکند و راه و رسم نیاکان را محترم شمارد و برای حوادث غیر مترقبه برنامه داشته باشد، مردمش با وی بر سر مهر خواهند بود و حتی اگر هم نیروی رقیبی او را به زور از تخت به پائین کشد، با یک گزند که به رباینده ی تاج و تخت برسد، او دوباره باز می گردد.
دیرینگی و پایداری سلطنت خاطره ی نو شدن پادشاهی و انگیزه ی نو کردن آن را از بین خواهد برد.
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
پ.ن.
# یک پانوشتِ تکراری: خُب رفقا اين چکیده ی فصل دوم کتاب بود، شايد چيز خاصي دستگيرتون نشده باشه ولي يکم تحّمل کنين و بزارين تو بحث پيش بريم و با هم ببينيم اين جناب مستطاب چي مي خواد بگه به ما!!
به نام خدا.
سلام.
برکات زیادی داشت این مشهد امسال، انگار امام رضا(ع) می خواست یه جورایی این حرفها رو بهم بزنه، اول قرار بود من همراه دانش آموزان نروم، در تهران بمانم و کارهای مدرسه را در غیاب بقیه مسئولیم مدرسه انجام دهم اما انگار امامم برگه را برگرداند.
نیت کرده بودم در مشهد برای خودم فقط یک تسبیح شاه مقصود بخرم؛ مدتها بود این نیت را داشتم اما هر بار که به مشهد می رفتم، موفق نمی شدم تا این بار که رفتنم حکایت دیگری پیدا کرد، حکایتی که بیشتر آن را همسفرانِ پاکم رقم زدند.
اندر احوالات سنگِ شاه مقصود حتماً شنیده اید، سنگیست که ظاهر خوبی ندارد و زمانی که تسبیحِ نویی ساخته شده از این سنگ را می خرید زیباییِ خاصی ندارد ولی راز آن در این است که با استفاده ی زیاد و دست خوردن تسبیح جلا پیدا می کند و زیبایی و درخشندگی خاصی می یابد. تسبیحم را چهار هزار تومان خریده ام اما شنیده ام کار کرده آن را تا یک و نیم میلیون هم می فروشند.
عجب حکایتیست این ذکر خدا! سنگِ ارزان قیمتی با تکرار ذکر خدا جلا می یابد و قیمتی می شود و بسیار بیشتر می خرندش و آیا علتش می تواند جز اثر ذکرالله باشد؟
گر نیک بنگریم.
و چه عمیق است جهل ما که سالهاست ما این تسبیح را به دست می گیریم و ذکری می گوییم که برای ما همه غفلت است و برای سنگ همه ذکر. ظاهراً ذکر را ما بر زبان می آوریم اما قلبمان در عالم دیگریست و ظاهراً سنگ دهان فرو بسته است و قلبش در ذکر است و اثر این پس از مدتی در سیمای ما ظاهر می شود، اندک نورانیت ابتدایی ما با غفلت قلبمان رخت بر بسته و زیبایی قلبمان را که نفختُ فیه من روحی را برای آن گفت به سنگی می بخشیم که هر روز شنونده ی ذکرالله بود.
یاد بگیر ای حضرت ابوجهل، مگر جز این است که در این سن بیست و چند سالگی دائماً زبان به ادعای دین داری می گشایی؟ خودت که می دانی " این همه مدعیان در طلبش بی خبرانند" خاموش باش و از سنگ بیاموز که عمری لب فرو بست و دل گشود و صیقل یافت اما تو همچنان بالا می روی در جهل خود و در غفلت اکبری که دچارش هستی، لب فرو بند و دل بگشا که شاهِ مقصودم آرزوست...
این هم توهمی دیگر از توهماتِ کسی که مدتیست دچار توهمات عجیبی شده است.
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
به نام خدا
سلام
جایتان خالی به زیارت شمس الشّموس رفتیم. صد البته که زیارت داریم تا زیارت، زیارتی که در حرمش همه را یاد کنی جز او! چه زیارتیست؟؟؟ هر چند آنقدر رئوف است که فرق نمی گذارد بین منی که سنگ و آجر حرم را زائر بودم و کسی که خود او را زیارت کرد و همه را برگ سبزی می دهد تا ...
روز اول سفر بچه ها را به سرزمین موجهای آبی یا همان پارک آبی مشهد بردیم (راستی یادم رفته بود بگم که این اردوی مشهد دانش آموزان مدرسه بود که من به عنوان معلم همراهشان شده بودم و چه ها آموختم از شاگردانم) .
اول خیلی حال داد، عالمِ غفلت خیلی عالم با صفاییه! گذشت تا آخر شب شد، حدود ساعت ده از شهر موجهای آبی بیرون آمدیم و از فرط خستگی به محض رسیدن به هتل خوابیدیم، هم ما و هم دانش آموزان، و این طور شد که روز اول زندگی مان در مشهد الرضا بدون گذر از شهر نور گذشت...
دید دیگری نسبت به پدیده ی شهر موجهای آبی ،که بهتر است آن را شهر غفلت بنامم پیدا کردم، شهری که در کنار شهر نور ساخته اند که حتی زمانی که برای فرار از غفلت های همیشگی از شهر خودت به شهر نور رضا (ع) پناه می بری هم غفلتی تو را دعوت کند. قدیم تر ها که مشهد می رفتیم روزهایمان بدین منوال می گذشت که غسل می کردیم، زیارت می رفتیم، غذا می خوردیم و استراحت می کردیم و دوباره این چرخه تکرار می شد و هنوز هم هستند کسانی که مشهدشان در این چرخه خلاصه می شود و چه سعادتمند مردمانی اند آنها.
اما مدتیست در مشهد رفتنمان برنامه هایی مثل طرقبه، شاندیز، کوهستان پارک، کوهسنگی و امسال همین شهر غفلت کبری اضافه شده است. خواهشاً نگویید: "خوب تفریح هم جزئی از سفر است آدم هم تفریح می خواهد!!!" در پاسختان متأسفانه چیز خاصی نخواهم گفت، شما راحت باشید و به تفریحتان برسید.
به دوستی گفتم: "شیطان برای امام الرّئوف می خواهد رقیبی بتراشد، اما نمی داند که او شمس الشموس است و این ستاره ریزه ها تأثیری ندارند." در پاسخم جواب جالبی داد: "دیوانه! امام رضا (ع) با این چیزاش حال می ده وقتی تو میری یه همچین جایی بعد میری حرم تازه میفهمی حرم چه جاییِ اگه اینجا نری قدر حرمم نمیدونی." کمی فکر کردم دیدم حق می گوید، امام رضا(ع) بزرگ است اما عظمت او در چشم محدود ما نمی گنجد، هنگامی که وسعت چشممان بیشتر می شود و چیزهای دیگری را هم می بینیم، در مقام مقایسه متوجه کوته نظریمان در مورد عظمت اماممان می شویم.
این باشد تا وقتی دیگر.
شاید شما هم به این توهمات من فکر کنید.
همین
به نام خدا
سلام
چند وقتیه شروع کردم از روی بی وتن امیر خانی نسخه ویژه خودم رو می نویسم. کار خاصی نمی کنم فقط می خوام تو این نوشته هام برای خودم اثبات کنم که بی وتن تو خونه ی خودش هم بی وتنه چه برسه به شهر و کشور خودش، چه برسه به یه کشور دور اون ور دنیا!!!
این بی وتن ما یه چیز تو مایه های بی وتن آقا رضاست اما نسخه ی وطنیش!!! البته نمی خوام به صورت یه کتاب یا چیزی تو این مایه ها بشه ها (شایدم شد، خدا رو چه دیدی!!!)بیشتر یه چیزیه تو مایه های دل نگاشت تو ساعتهای دل تنگی.
جالبه که تا حالا بیشتر نوشته هام تو این موضوع غروبهای جمعه نوشته شده، نه اینکه از قصد این طور باشه ها، نه! دلیلش اینه که این موقعها بدجوری دلم نوشتن می خواد، اون هم از نوع بی وتنش. دلیلش اینه که این موقع ها بیشتر بی وتن می شم. دلیلش اینه که این موقع ها بیشتر می رم تو حال و هوای فیفت اونیوی نیویورک، دلیلش اینه که...
چی بگم که گفتن نتوانم و در نوشتن توانا ترم تا گفتن و همینه که منو بد بخت کرده.
خیلی سخته که خیلی حرف تو دلت جمع بشه و یهو همه با هم یه موقع بیاد سر زبونت ولی بلد نباشی حرف بزنی، قلم هم نداشته باشی بنویسی؛ مثل یه آدم کر و لام که پاهاش رو هم از دست داده و به طور اتفاقی می فهمه که یکی رگ دستش رو زده و داره می میره ولی اون هم نمی تونه هیچ کاری براش بکنه، نه پا داره که بلند شه کمکش کنه و نه زبون داره که داد بزنه و کمک بخواد، همین طوری مجبوره بشینه و نگاه کنه.
حکایت ما هم حکایت همین معلولست با این فرق که اون یارو که داره خود کشی می کنه هم خودمم، با تفسیر و حواشیش...
چی دارم می گم خودمم نمی فهمم این چند خط بالا چه معنی ای داره، فقط یه سری کلمست که بی هیچ هدفی پشت هم ردیف شده و هیچ پیامی یا حرفی رو در بر نمی گیره.
عازم مشهدالرضا(ع) هستم، معمولاً شما باید التماس دعا بگید اما این بار من می گم: دعا کنید دم در خونه ی حضرت رضا(ع) پاهام شفا پیدا کنه یا حداقل زبونم وا بشه تا بتونم خودم رو از این لجنزار بیرون بکشم.
همین
به نام خدا
سلام
يادم مياد چند وقت پيش از طرحي تازه سخن گفتم (مقدمه اي بر بحثي). اما بعد دلم ياري نکرد و گذشت تا که امروز رسيد.
امروز طرح بازخواني کتاب "شهريار" نوشته ي مولانا و سيدنا[1] "نيکولو ماکياولي" را به اميد خدا شروع مي کنيم، تا چه در نظر آيد و قبول افتد.
راستي پيشاپيش بگويم که عازم سفري هستم به ديار عشق و رضا(ع)، شهر عشّاق رضا(ع)، مشهد امام رضا(ع).
اگر لياقت داشتيم نائب الزيارة خواهيم بود، پس خواهشمند است اگر التماس دعا داريد از طريق بخش نظرات همين وبلاگ و يا ايميل و يا حتي سامانه پيام کوتاه به بنده اطلاع دهيد، در غير اين صورت از دعا براي شما جداً معضوريم!!!!
در مقدمه کتاب مي خوانيم که نيکولو ماکياولي اين کتاب را به عنوان تحفه اي به جاي زيور آلات و اسب و... به شهريار خود يعني "عالي جناب لورنتسو مديچي" تقديم مي کند [2]. که طبق گفته خود حاصل پژوهش و مطالعه زياد در آثار روزگار باستان است.
در فهرست نامها مي خوانيم که وي برادر زاده ي پاپ لئويِ دهم بود که پاپ مقام دوکِ اوربينو را به او داده بود.
و اما اصل مطلب:
* نيکولو ماکياولي در فصل اول کتاب شهريار به دسته بندي حکومتها به دو گروه مي پردازد:
1- جمهوري و 2- شهرياري
* حکومتهاي شهرياري را نيز به نوبه ي خود به دو دسته تقسيم بندي مي نمايد:
1- موروثي و 2- نوينياد
* در نظر جناب ماکياولي شهرياري هاي نوبنياد دو دسته اند:
1- تماماً نوبنياد و تازه تأسيس و 2- يک سرزمين تازه فتح شده که به سرزمين موروثي ملحق شده است.
* اين سرزمين تازه فتح شده يا به زندگي تحت سلطه ي شهريار عادت دارند يا قبلاً آزادانه زندگي مي کردند که اگر عادت داشته باشند، حکومت بر آنها راحتتر است.
* شهريار اين سرزمين ها را:
1- يا به ياري بخت بدست آورده است 2- يا با هنر[3] بدست آورده است.
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
پ.ن.
# خُب رفقا اين چکیده ی فصل اول کتاب بود، شايد چيز خاصي دستگيرتون نشده باشه ولي يکم تحّمل کنين و بزارين تو بحث پيش بريم و با هم ببينيم اين جناب مستطاب چي مي خواد بگه به ما!!
1- اين لقب رو جناب يوسفعلي مير شکاک در کتاب ديپلمات نامه براي ماکياولي به کار برده و من تنها ناقلم!!!
2- حالا هي بگيد اين غربي ها بي فرهنگن! بابا به هم ديگه به جاي زيور آلات و اسب و... ، کتاب هديه مي دن! وجداني کار از اين فرهنگي تر؟ حالا هي بورو تو بوغ بگو اين غربيا نمي فهمن
3- در منظور جناب ماکياولي از هنر يا همان ويرتو (virtu) علاوه بر توانايي هاي شاهانه و قدرتمندانه، تواناييِ آفرينندگي هنري نيز وجود دارد که مي تونين براي فهم بهتر اين مفهوم که بارها در کتاب استفاده شده به مقدمه کتاب رجوع کنين! ( شايد در فرصتي اين قسمت را به عنوان ضميمه در پستي قرار دادم!)
# راستي فکر کنم منظور از شهريار رو فهميده باشيد! براي اون دسته از عزيزان اهل ادب که تصور کرده اند پيرامون شاعر نام آشناي معاصرمون جناب "شهريار" حرف مي زنيم توضيح بدم که منظور از شهريار در اينجا همان "پادشاه" است!!!!
سلام
چند مدتی نبودم
چند دلیل داشت که خواهم گفت در پا نوشت.
با کتابی دیگر آغاز می کنم تا شاید این بهانه ای باشد برای برگشتن به پشت کی بورد!
و اما امروز کتاب "کافه پیانو" رو با هم یه نگاهی می اندازیم.
راستش خیلی وقت بود دوست داشتم این کتاب رو بخونم تا اینکه انتخابات بهانه ای شد برای خرید این کتاب!!! آره بالاخره یه جنبه های فرهنگی هم داشت این انتخاباتِ معلوم الحال!!!
علتش هم این بود که نویسنده ی این کتاب که تا بحال من و خیلی های دیگه ازش حرف سیاسی نشنیده بودیم به طور معجزه آسایی وارد عرصه انتخاباتی شد و دریک مناظره انتخاباتی از تمام رقیبان بر شرافت خودش اقرار گرفت و در نهایت در پاسخ به این جمله که:" آقای جعفری از شما بعید بود از فلانی طرفداری کنید." گفت:" فقط آدم با شرافت از آدم با شرافت طرفداری می کنه!!!"
بعد از انتخابات هم که شنیدم جو مسموم بازاریان کتاب، کتاب ایشون رو بعد از این همه چاپ و جایزه و... که حتی طبق نظر سنجی روزنامه اعتماد بهترین رمان سال 86 شده بود رو برای انتشاراتش پس فرستادن تا مثلاً نویسنده رو تنبیهش کرده باشن!!!
حالا یه قسمتی از کتاب کافه پیانو نوشته فرهاد جعفری رو می خونیم:
" شبهایی که ماه کامل است فکر می کنم دارم از ته یک چاه سیاه و تاریک، به دهانه چاه که خود ماه باشد نگاه می کنم. یعنی فکر می کنم شب نیست. بلکه من ته یک چاهم و آن بیرون روز است. و بعد که این طور فکر می کنم؛ دائم خدا از خودم می پرسم من این ته چه کار می کنم و حالا چه طور باید خودم را برسانم آن بالا؟ این است که می ترسم بهش نگاه کنم و تا خوابم ببرد، دل شوره دارم که مبادا برای همیشه این ته بمانم و هیچ وقت خدا نتوانم خودم را برسانم آن بالا."
راستش وسطهای کتاب که بودم احساس کردم از این رمانهای سطحیِ روشنفکری که خیلی حرفی ،بجز قسمت اولش، برای زدن نداره ولی آخرش که رسیدم احساس کردم یک رمان عمیقاً روشنفکریه، کلی تعجب کردم!!!
در کل خیلی حرف داشت که بزنه، خیلی هم توصیفات قشنگی داشت یه جور که فضا رو کامل تو ذهنت می سازه. اما تو خود نویسنده یه نکته نبود، یعنی نوشته کامل بود ولی نویسنده کامل نبود. نمی دونم اون نکته چیه ولی هر چی هست بالاخره یه چیزی هست که نیست! و باید باشه و نیست!
این کتاب رو نشر چشمه چاپ کرده و قیمت چاپ بیست و سومش 5000 تومانه!!!
لینک مرتبط:
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
پ.ن.
# حدود یک هفته ای لپ تاپم خراب بود و تا ردیف کردنش دسترسی به اینترنت برام دشوار بود، پس ننوشتم! چند روز بعدش هم سرم خیلی شلوغ بود، پس ننوشتم! چند وقتی هم با خودم درگیر شدم که هنوز کشتی ادامه داره، پس هنوز هم نمی نویسم!
# این نوشته ام را به فال نیک بگیرید، شاید برگشتم.
# نمی دونم، شاید...
به نام خدا.
سلام.
این روزها داستان امیرالمؤمنین خواندنی تر است.
کتاب تاریخ امیرالمؤمنین نوشته ی عباس صفایی حائری را برای بار چندم دوره می کنم.
عجب حکایتیست تکرار تاریخ، یکی علیست و دیگری گرد پای علی.
هنوز دل نوشتن ندارم، تکرار تاریخ و عبرت نگرفتن ها آزارم می دهد.
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
به نام خدا.
سلام
حرف زیاد است برای گفتن اما دلی نیست برای نوشتن، دعایم کنید
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
