به نام خدا.
سلام.
این روزها داستان امیرالمؤمنین خواندنی تر است.
کتاب تاریخ امیرالمؤمنین نوشته ی عباس صفایی حائری را برای بار چندم دوره می کنم.
عجب حکایتیست تکرار تاریخ، یکی علیست و دیگری گرد پای علی.
هنوز دل نوشتن ندارم، تکرار تاریخ و عبرت نگرفتن ها آزارم می دهد.
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
به نام خدا.
سلام
حرف زیاد است برای گفتن اما دلی نیست برای نوشتن، دعایم کنید
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
به نام خدا
سلام
" بی حکومت می توان زندگی کرد، بی کتاب نه"
(آبراهام لینکلن)
" مگر مسجد ساخته ی انسان است؟
انسان ساخته ی مسجد است..."
(رضا امیر خانی)
" می شود فقط غُر زد و طلبکار بود و یا بارید و خدمتگزار بود"
(یک رزمنده دفاع مقدس و خدمتگزار امروز)
" وسایل نگهداشتن دلهای نورانی:
- نماز اول وقت
- رفتن به مساجد
- تلاوت قرآن"
(رهبرم)
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
به نام خدا.
سلام.
خیلی وقت بود قضاوت های ساده انگارانه و به دور از آگاهی مرا ازار می داد. قضاوت هایی که از دیدن سطح موضوع و ندیدن و بعضاً نادیده گرفتن (که بین این دو فرق است من السماء الی الارض! اگر نیک بنگریم) عمق مطلب است. ریشه ی آن را هم علم روزنامه ای می دانم و گریز ما از خواندن کتاب.
نادیده گرفتن را راهی برای علاج نیست و تنها باید به "امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء" متوسل شد اما ندیدن را چاره ایست و آن تلاش است و کسب آگاهی.
قصدم آن است تا در دوره هایی با هم مروری داشته باشیم بر آثاری که تأثیری گذاشته اند بر این جهان (که بین آثار و تأثیر عجب قرابت زیباییست...) و سعی مان بر این است تا این آثار رو ابتدا به دور از جهتگیری نقادانه بررسی کنیم و پس از آشنایی با تفکرات و آراء یک متفکر، بعضاً نقد و نظری هم ارائه کنیم، در حد توان!!!
در نظر دارم ابتدا اندیشه ی نیکولو ماکیاولی متفکر ایتالیایی رو با هم مرور کنیم و از کتاب "شهریار" که از معروف ترین آثار ایشون هستش آغاز می کنیم. اخیراً ترجمه ای از این کتاب توسط آقای داریوش آشوری و انتشارات آگاه ارائه شده است که قیمت این کاب 5000 تومنه!
نترسید! لازم نیست حتماً این کتاب رو بخرین، هدف من اینه که این کتاب رو خلاصه کنم و هر چند روز یک بار یک فصل از این کتاب رو براتون اینجا بزارم، تا هم کسایی که وقت زیادی برای خوندن کتاب های اینچنینی ندارن راحت باشن و هم کسایی که تهیه کتاب براشون سخته اذیت نشن.
تا چه قبول افتد.
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
پ.ن.
# علت انتخاب این کتاب تکرار استفاده از عبارت "سیاست ماکیاولیستی" در دوران قبل از انتخابات بود که چپ، راست را متهم به ماکیاولیست بودن می کرد و راست، چپ را!!! و جالب تر اینجاست که همین اتهام، خود یک حرکت ماکیاولیستیست و کم اند آنهایی که جهت آگاهی عموم و فقط جهت رضای خدا!!! به گروه مقابل اتهام بزنند.
# مثل همیشه هر کس حاضر به کمک و همکاری در این طرح باشه، قدمش بر روی چشمانم! (به عبارةٍ اُخری: پذیرای همکاری های شما هستیم، از جان و دل!!!)
به نام خدا.
سلام
قبلاً طرح "دوستم کتاب" رو معرفی کرده ام. برای آشنایی با این طرح اینجا را کلیک کنید.
امروز در نظر دارم کتاب "آذری غریب" نوشته ی "صادق زیبا کلام" رو معرفی کنم، کتابی که نخستین اثر داستانی صادق زیبا کلام لقب گرفت.
دکتر زیبا کلام عضو هیئت علمی دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران هستند که پیش تر به خاطر نظریات سکولارشون معروف شدن! عده ای ایشون رو جزو بزرگان فکری جریان موسوم به اصلاحات در ایران می دانند.
این کتاب در واقع شرح خاطره ی یکی از دانشجویان ایشون در سالهای دهه 70 هستش که در ضمن داستان ما با یک مشکل و معزل بزرگ علوم انسانی در ایران آشنا می شیم!
در حاشیه اول کتاب نوشتم : " قدرت داستانی نداشت انگار چند برگ از دفتر خاطرات یک نفره که موقع نوشتن با دلی که خیلی سوخته بوده این نوشته ها رو نوشته. بین خطوط نوشته، حتی اونجا که از امیدها و خوشی ها می گه، می شه غم رو خوند."
این کتاب توسط نشر بیدگل و در 47 صفحه به قیمت 1200 تومان چاپ شده است.
اگه می خواین بیشتر بدونین به آدرس های زیر یه سری بزنین:
داستان كوتاه «صادق زيبا كلام» منتشر شد
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
پ.ن.
# به زودی طرح دیگه ای که مدتهاست بهش فکر می کنم رو شروع می کنم، در نظر دارم تو این طرح اندیشه ی بزرگان علوم انسانی رو با هم دیگه از داخل آثارشون مرور کنیم و فعلاً بدون هر نقد و نظری!
در این طرح قرار است کتابهایی انتخاب و به صورت گزیده ارائه شود تا هم بهونه ای برای مطالعه ی بیشتر من باشه و هم بهونه ای برای آشنایی شما با تفکرات جهان در کوتاه ترین زمان!!! برای اون عده ای که وقت نمی کنن زیاد در این زمینه ها مطالعه کنن!!!
اگه نظری دارین بگین تا بهتر اجرا بشه!!!
به نام خدا.
سلام.
در پست قبل طرح "دوستم کتاب" رو معرفی کردم. برای آشنایی با این طرح اینجا را کلیک کنید.
گفته شد که تا به امروز 21 کتاب معرفی شده بود و 22وین کتاب " تالار پذیرایی پایتخت" نام داره و آقای " محمد علی گودینی" نویسندشه!
" نگاهش دزدانه بود. یواشکی لای در را باز کرد، جای تاریکی را نشانش داد. دهانش را آورد پشت گوشم و آهسته گفت: خوب نگاه کن، به اینجا می گویند سینما!
پس از چند لحظه، مرد اسب سوار کلاه دوره داری، از پشت درخت های ته سینما، به تاخت جلو آمد. اسب ایستاد پشت تنه ی درخت بزرگی. کله پراند. پرمه کرد. هیکل دار بود. از اسب خوشم آمد، کمی سرم را جلو بردم. اما مرد اسب سوار لوله ی تفنگش را گرفت طرف من. از ترس یه قدم به عقب پریدم و تندی سرم را بردم پشت در. برات علی، با خنده گفت: خنگ خدا، چرا می ترسی؟ یارو راستکی نیستش که. همه اش فیلم است. با تفنگش تیر هم که بیندازد گلوله به کسی نمیخورد.
کسی از تاریکی داخل سالن، نور چراغ قوه را انداخت توی صورتم و یواش گفت: هیس...س...س! "
این قسمتی از متن کتاب بود. کتاب بسیار قشنگی بود. من معمولاً در صفحه اول هر کتابی که می خونم چند خطی راجع به آن می نویسم، اینجا برایتان نقلشان می کنم:
" - عجب کتاب قشنگی بود، کتابی موضوع محور. به قول امیرخانی: ادبیات انقلاب در حال شکوفاییست.
- توصیفات و صحنه سازی ها دقیق و هنرمندانه بود.
- هماهنگی روح داستان با موضوع اصلی آن
- فقط احساس می کنم پایانش خیلی رُک و پوس کنده تمام شد، به نظرم می شد مثل متن داستان پایان را هم زیرپوستی تمام کرد، امروزه مخاطب آنقدر رشد کرده که بتواند همراه شود. "
قیمت این کتاب 4800 تومان هستش و انتشارات سوره مهر در 296 صفحه اون را چاپ کرده.
اگه می خواین بیشتر بدونین به آدرس های زیر یه سری بزنین:
«تالار پذیرایی پایتخت» رمان گودینی دربارهی انقلاب سفید به چاپ رسید
انقلاب سفيد در «تالار پذيرايي پايتخت»
رمان "تالار پذیرایی پایتخت" نوشته محمدعلی گودینی منتشر شد
به نام خدا.
سلام.
چند مدتی می شه که طرحی را با کمک دوستان شروع کردیم به نام: "دوستم کتاب". تو این طرح هر کدوم از ما که کتابی می خونه و به نظرش جالب می آد رو به بقیه معرفی می کنه.
این طرح تا به حال به این صورت اجرا می شده که هر کس کتابی را در چند سطر معرفی می کرده و انتشارات و قیمت کتاب رو می گفته و در نهایت این متن رو به ایمیل ما می فرستاده و ما اون رو به تمام دوستانی که تو لیستمون داشتیم می فرستادیم.
تازگی ها نشستیم و فکر رو به کار انداختیم و در نهایت تصمیم بر این شد که این طرح با حفظ حالت قبل، به وبلاگ لِلحَق بپیونده!!! یعنی به این صورت که ما مطالب را از دوستان دریافت می کنیم - اگر هم همت کنیم و یه کتابی بخونیم، خودمون می نویسیم- و بعد اون را با یک ویرایش مختصر در وبلاگ قرار می دهیم بعد هم بلافاصله به لیستمون ایمیل می زنیم تا بیان و با کتاب آشنا بشن و....
تا امروز تعداد 21 کتاب تو این طرح معرفی شده و دوستان برای دریافت ایمیل های ما می تونن در بخش نظرات همین پست ایمیل خود را بدهند یا یک ایمیل به آدرس : "dustamketab@yahoo.com" ارسال کنن. همچنین از همین طریق هم می تونن کتابهایی رو که می خونن معرفی کنن تا دوستان دیگه هم بتونن استفاده کنن.
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
به نام خدا.
سلام.
یک بار یک مطلبی پیرامون حوادث اخیر نوشتم (چه کسی متهم است؟) و تا حدی دیدگاهم را توضیح دادم، بسیار هم حرف شنیدم و در نهایت تصمیم به عدم بحث در این فضای احساسی گرفتم و یک مطلبی هم خطاب به بزرگانم نوشتم (دیگر بس است!). اما گویا عده ای از دوستانم مرا با سخنگوی دولت اشتباه گرفته اند. همین موضوع بهانه ای شد برای نوشتن این چند خط.
بارها در این دوران، چه دوستان اصطلاحاً اصلاح طلب و چه دوستان اصطلاحاً اصول گرا مطالبی را به صورت لینک، ایمیل، اس ام اس و... برایم ارسال کردند و اکثراً از من نظر خواهی کردند که: " فلانی می خواهم بدانم نظرت درباره این مطلب چیه؟" من هم گاهاً پاسخ گفته و بعضاً با شوخی و مزاح از آن گذشتم. اخیراً هم با آرام تر شدن اوضاع با عده ای که واقعاً اهل فکرند و قائل به مباحثه بدون زدن عینک!!! هستند هم بحثهایی طولانی داشتم و متوجه شدم اشکال کار از کجاست و چقدر می توان راحت به هم نزدیک شد البته در فضایی که خارج از احساسات باشد. متأسفانه هنوز جو احساسی پس از انتخابات به طور کامل فروکش نکرده است لذا بحث در هر جایی با هر کسی را صحیح نمی دانم.
دوستان بارها از من نظرم را خواسته اید برای همین چند نکته کلی را در اینجا مطرح می کنم که شاید بشود با آنها در هر موضوعی نظر من را بفهمید:
1- برای من اصل اسلام است، نه اسلام زیبایی که امروزه تعریف می شود، بل اسلامی که سختگیر است و عملگرا، اسلامی که پایبند به احکام است و حرام و حلال و بکن و نکن دارد، اسلامی که با همه ی این سختگیری ها باز هم مهربان است و پیامبرش فرستاده ی خدا و کلامش کلام حق است نه "تصویری از کلام حق در آینه ی دل نبی"[1].
2- برای من حکومت جمهوری اسلامی که امروزه در کشور حاکم است اصل است. با تمام کمی ها و کاستی هایش و اشتباهات و بعضاً انحرافاتش، باز هم اصل است. برای من "حفظ نظام از اوجب واجبات است"[2].
3- برای من ولایت فقیه فارق از شخصش اصل است و "پیرو آنم تا به مملکتم آسیبی نرسد"[3].
برای من هر چیز با این 3 اصل سنجیده می شود، اگر روزی دکتر احمدی نژاد که کاندید منتخبم بوده و امروز رئیس جمهورم است بر هر یک از این 3 اصل پا نهد از او روی گردان می شوم. دیگر تکلیف نویسنده و کارگردان و بقیه مشخص است.
دوستان من هم کلیپ 90 سیاسی را دیده ام، مصاحبه ی قرآن پژوهی را که نمیدانم با جه معرفتی با BBC مصاحبه می کند را هم دیده ام. نوشته های بی بند شریعتمداری را خوانده ام، سخنرانی فمینیستی که چند همسر دارد را هم شنیده ام. اعلام BBC و VOA مبنی بر رد فرضیه تقلب در انتخابات را شنیده ام، سخنرانی مهندس را هم در خریدن آنها توسط دکتر را هم شنیده ام. اعلام دستگیری کروبی را شنیده ام، رد آن را هم خوانده ام. قهرمان بودن مجید مجیدی تا چند روز پیش را شنیده ام، خیانت او (به زعم عده ای) را هم دیده ام. رأی شریفی نیا به مهندس را شنیده ام و سخنرانی او را در بیت رهبری پس ار تنفیذ را هم شنیده ام. انتقادات تند شجاعی از دکتر را خوانده ام، حضورش در بیت را هم دیده ام. داغ دیدن دکتر روح الامینی را دیده ام و شعارهای "محسن حمایتت می کنیم" را شنیده ام، سخنرانی پدری کمر شکسته در حضور رهبری را هم شنیده ام. سخنان آقای صانعی در شمال و در قم را شنیده ام، رد درخواست دیدار او از طرف آیات عظام مکارم و وحید را هم خوانده ام. الله اکبر گویان بالای شهر را دیده ام و فحش و ناسزا بسیار شنیده ام. در ماه رمضان با زبان روزه از زبان روزه خوارانی که الله اکبرشان با سریالهای تلوزیون و ماهواره تنظیم می شود هم فحش شنیده ام.
دوستان شاید بسیار باشد که شما می دانید و من نمی دانم که حتماً چنین است اما در این دوران دیده ام خواهر و برادری را که با هم صمیمی بودند ولی پس از انتخابات همدیگر را تکفیر می کنند، دیده ام پدر و پسری را که رابطه ی خوبی داشتند و امروز فقط به هم سلام می کنند و حاظر نیستند همدیگر را تحمل کنند. دیده ام دوستی های گسسته را، شنیده ام ازدواج های در معرض خطر را و اطلاع دارم فرزندی را که پدر از خانه بیرون کرد و می شناسم...
دوستان درد من کمتر از شما نیست. درد من ...
اما هنوز هم پایبند به نظامم و انقلاب خمینی کبیر را با تمام دل و جان دوست می دارم. رهبرم را هم در راه خمینی می دانم و فراموش نمی کنم سختی پیامبرم در آوردن دین بود ولی سختی امیرالمؤمنینم در تأویل و تفسیر دین. دشمنان پیامبرم کفار و مشرکین بودند و دشمنان امیرالمؤمنینم طلایه داران اسلام و چه مظلوم کشته شد امیرالمؤمنینم.
دوستان نمی خواهم بحث های سیاسی ای که همه ناشی از سیاست زدگی و عدم شناخت ماست باعث کمرنگی این دوستی شود، بهای این دوستی ها بسیار است و ارزان بدست نمی آید. دوست هایی دارم که سالهاست دوستشان دارم اما در این دوران برخوردشان با من به خاطر رأیم که حقم است...
عزیزانم دلم گرفته، ترسیدم سر ریز کند، گفتم تا اندکی آرام شوم .
اگر اینها را به حساب حماقتم می گذارید یا ساده لوحیم و یا مرا فریب خورده میدانید، راضیم و در همین عوالم خودم به همین نشان افسری که به تازگی بدان مفتخر شده ام [4] می بالم و در راه ادای حق آن می کوشم تا شاید روزی لیاقت بندگی خدا را پیدا کنم.
همین
(شاید روزی بنده ی خدا)
پ.ن.
1- بر گرفته از نظریات جدید دکتر سروش. (عبارت عیناً نقل نشده است اما تعبیر عیناً همین تعبیر بوده، دکتر سروش کلام حق را عیناً از جانب خدا نمی داند و آن را بازتاب کلام حق در دل پیامبر اعظم(ص) می داند و این آینه را نیز کاملاً صاف و سیقل نمی داند!!!)
2- جمله ای از امام روح الله (ره)
3- جمله ای از امام روح الله (ره)
4- نشان مذکور را به تازگی رهبرم به من عطا کرده است.
سلام.
گوش کن، می شنوی؟
صدای صفحه خوردن پرونده ی اعمال است.
بشتاب، از خدا بخواه پاکش کند و مُهر عفو خودش را روی آن بزند تا آقا نخواندش،
تا دلش نشکند...
سبحانک یا لا اله الّا انت الغوث الغوث خلّصنا من النار یا رب
و ناری سوزاننده تر از نارضایتی آقا هست؟
به نام خدا.
سلام.
این یک خاطره است، لطفاً برداشت دیگری نکنید!!!
دیروز روز 20 رمضان بود و روزیه ما را اینگونه دادند...
برای خریدی به خیابان جمهوری رفته بودم، نزدیک ظهر بود که گذرم به میدان انقلاب افتاد، اذان می گفتند، فکر کردم نماز را در مسجدی، که واقع در ضلع شمال غربی میدان بود، بخوانم. به مسجد رفتم و وضو گرفتم، در صف سوم جماعت ایستادم، در وسط نماز بعضاً سوز جوانی که در کنارم ایستاده بود حواس مرا پرت می کرد. نماز اول تمام شد و مشغول تسبیحات حضرت فاطمه (س) شدم.
دوستانم NANO تسبیحِ [1] مرا می شناسند. یک تسبیح دارم که دانه های آن حدوداً نصف یک دانه عدس و حتی کوچکتر است.
جوانی که در کنارم نشسته بود با دیدن تسبیحم با خنده گفت: "این تسبیح به درد اسارت می خوره!" تعجب کردم، آخه سنش کمتر از این حرفها بود که جنگ و اسارت را لمس کرده باشه. ازش پرسیدم: "شما اسیر بودین؟"
تسبیح را از دستم گرفت و گفت:" آره، نگاه کن تسبیح رو باید اینجوری بگیری دستت تا اون عوضی ها نبینند." و تسبیح را به سبک خاصی بین انگشتانش گرفت. بعد توضیح داد: "ما اینجوری تسبیح رو می گرفتیم دستمون و ذکر می گفتیم و راه می رفتیم تا اونها نفهمند داریم ذکر می گیم."
پرسیدم: "چه سالی اسیر بودین؟"
گفت: " سه ساله آزاد شدم، دو سال زندانی بودم بعد که فهمیدن کاره ای نیستم، صلیب سرخ آزادم کرد."
تعجب کردم، آخه یادم نمیومد تو این 5-4 ساله موردی پیش اومده باشه که ما جایی اسیر داده باشیم.
ادامه داد: "رفته بودیم سنگ می پروندیم."
ذهنم رفت تو فلسطین، اما چهره و لهجه اش ایرانیه ایرانی بود. شباهتی با اعراب نداشت و فارسی رو مثل خودمون حرف میزد. یه جور احساس صمیمیت باهاش داشتم، انگار یه جور انرژی مثبت تو وجودش بود.
پرسیدم: "اونجا چی کار می کردی؟"
انگار متوجه منظورم نشده بود، گفت: "عوضی ها یه میوه هایی می خوردن، یه غذاهایی می خوردن تو عمرمون ندیده بودیم. خیلی پَست بودن، کاریمون نداشتن ولی همش دنبال این بودن ساعت و انگشتر و اینهامون رو وردارن برای خودشون."
بحث عوض شده بود، از چرایی اسارت و این که چرا فلسطین بوده رفته بود سر کیفیت اسارت.
پرسیدم: "اذیتتون نمی کردن؟"
گفت: "یه لباس زرد بهمون داده بود، شده بودیم عین زندانیا!! عوضی ها دستشویی نمیزاشتن بریم، یه سطل می دادن می گفتن همینجا کارتو بکن، منم مجبور بودم همون وسط... تازه وایمیستادن سه تایی می خندیدن و مسخره می کردن."
چند ثانیه ساکت شد، چهرش نشون می داد خیلی براش سخت بوده.
یهو ادامه داد: "خیلی عشق کردیم با سینه زنی هاش."
شروع کرد زدن به سینه خودش و حسین حسین کرد.
گفت: " عشق کن."
قد قامت الصلاة رو گفتن، وقت نماز دوم شد.
دوستان می دونن من به خاطر مشکل زانوم یه کم رو کنده ی چپم می شینم، یعنی موقع تشهد و سلام مایل می شم روی پای چپم. البته این استحباب هم داره.
بعدِ نماز بی مقدمه گفت: "نیتت رو از بی بی فاطمه زهرا بگیری."
یه کم تعجب کردم، ولی فکر کردم داره یه دعایی واسم می کنه و می خواد بره. ولی دیدم بلند نشد.
دوباره گفت: "نیتت رو از بی بی فاطمه زهرا بگیری."
تو صورتم نگاه کرد و ادامه داد: " هیچ کس اونجا [2] اینجوری نمی شست موقع نماز. این جور نشستن مخصوص بی بیِ."
چند لحظه ساکت شد، انگار داشت تو خاطراتش می گشت ببینه کسی رو یادش می آد که موقع نماز اینطوری بشینه یا نه.
با دست به جمعیت مسجد اشاره کرد و گفت: "تو اینها هم هیچکس اینطوری نمی شینه."
پرسید: "تو با بی بی چه نسبتی داری؟"
موندم چی جوابشو بدم، گفتم: "هیچی، دوست داشتم یه نسبتی داشته باشم ولی ندارم."
جواب داد: "نه، یه نسبتی داری."
هیچی نگفتم. یه حس عجیبی بود، نمی دونستم چی باید یگم. با یه قاطعیتی این حرف رو زده بود. برای اینکه از این حس رها بشم شروع کردم جورابم رو بپوشم.
یهو گفت: "همه از این لونه زنبور ها دارن؟"
تعجب کردم. فهمید متوجه منظورش نشدم. به جورابم اشاره کرد.
گفت: لونه زنبور دیگه! درش بیار."
یه لنگه جورابم رو که پوشیده بودم در آوردم. هر دو تا جوراب رو از دستم گرفت و کرد تو هم.
توضیح داد: "اگه این رو بکنی تو آب قند بعد آویزونش کنی همه زنبورها میان دورش و ملکشون توش تخم می زاره. خود ملکه می میره ولی اگه این رو بفروشی 50هزار تومن پولشه!"
خندم گرفت! لونه زنبور!!!
یادم افتاد نگفته برای چی رفته فلسطین. پرسیدم: "اونجا چی کار می کردی، برا چی رفته بودی؟"
گفت: " این کارای اسرائیلی ها رو دیدم لجم گرفت، اعصابم خورد شد. رفتم سنگ پرت کنم. عشق کن!" و شروع کرد سینه زدن.
یهو پرسید: "چی کاره ای؟"
گفتم: "دانشجو"
گفت: " باریکلا، جهاد می کنی."
با یه مکث کوتاه ادامه داد: "خیلیه که قاطی این دخترا که ... میان بیرون تو اینجوری شدی"
انگار یاد خاطره ای افتاد، یه کم فکر کرد بعد گفت: " زن های اسرائیلی می خواستن بیان برای مصاحبه پیش ما، دم در می گفتیم باید این چپیه ها رو سرتون کنین بعد بیاین تو این اردوگاه. زنها رو با یه وضعی می فرستادن تو زندان پیش ما برای مصاحبه. می گفتیم اول باید سر و سینتون رو بپوشونین"
بعد گفت: " نیتت رو از بی بی فاطمه زهرا بگیری."
پاشد که بره.
یهو یادم افتاد حتی اسمشم نپرسیدم.
گفتم: "اسمتو به ما نگفتی"
گفت: "مجیدم"
همین که داشت می رفت از پشت نگاهش کردم و یاد سختی هایی که کشیده بود و غمی که تو چهرش بود افتادم...
همین
(شاید روزی بنده خدا)
پ.ن.
1- این اسمی بود که رفقا رو این تسبیح گذاشتن!
2- منظورش هم زندانیاش بود.
# مجبور شدم یه قسمتهایی رو سانسور کنم، یه حرفهایی می زد انگار خیلی از زندگی من می دونست، انگار یه چیزایی رو تو عمق وجودم می دید
